من و اسطوره‌های کودکی

خورشید روشن ما رو دزدیدند

پشت اون ابرهای سنگین کشیدند.

 

از دوران کودکی علاقه خاصی به اسطوره‌ها و داستان‌های حماسی داشتم. شاید جدال همیشگی حق و باطل٬ سپیدی و سیاهی و به دنبال آن پیروزی نور و روشنایی بر سیاهی و تاریکی بود که جذبم می‌کرد.
پدر علاوه بر کتاب‌هایی که برای مطالعه ما تو خونه می‌خرید
٬ دایم از کتاب‌خونه برامون کتاب می‌گرفت. روایت‌های مختلف داستان‌های شاهنامه رو بارها و بارها خونده بوندم٬ افسانه‌های ملل مختلف: یونان٬ آلمان٬ ژاپن٬ افسانه‌های ایرانی٬ مازندگان و از همه  زیباتر افسانه‌های زرتشتی. یادش به خیر! افسانه‌ی باران (داستان اپوش و تیشتر) رو خیلی دوست داشتم. کتاب نفیس و قدیمی است که بارها از کتاب‌خونه منزل برداشته شده و دوباره سر جای خودش قرار می‌گرفت. تصویرگری‌اش هم عالی است! هیچ‌وقت از خواندن داستان کشمکش٬ نبرد و سرانجام پیروزی تیشتر ایزد باران (تیر)  بر اپوش دیو خشکی سیر نمی‌شدم.
در افسانه‌های ایرانی همیشه زیبایی و روشنایی بر زشتی و پلیدی چیرگی داشت. هر چه که بزرگتر می‌شدم می‌دیدم اثری از اون همه زیبایی  و روشنی در تاریخ و فرهنگ ما نمونده! واقعیت جامعه‌ی ما چیز دیگری بود! اسطوره‌های کودکی من دست‌نیافتنی می‌نمودند. یادمه همین علاقه باعث ‌شده بود شعرهای « پریا» و « دخترهای ننه دریا » شاملو رو از بر بشم. چه بلایی سر ما اومد که تاریخ و فرهنگ ایران زمین این همه از شعرها و افسانه های قشنگ این سرزمین دور شد؟!

وقتی این ترانه داریوش را گوش می‌دهم٬ تمام اون اسطوره‌های زیبا از جلوی چشمم رژه می‌رن:
خورشید روشن ما رو دزدیدند / پشت اون ابرهای سنگین کشیدند ...

تصویر روی جلد کتاب افسانه باران در ایران


 

/ 3 نظر / 26 بازدید
اقلیدی

با سلام لطفا از وبلاگ کلید فارس ( اقلید ) دیدن نمائید . با تشکر http://fars-key.blogsky.com/category/cat-7 موفق باشید